تبليغاتX
یعقوب یادعلی را فراموش نکنیم - بیانیه جمعی از ادب دوستان کهگیلویه و بویر احمد در حمایت از آزادی یادعلی

یعقوب یادعلی را فراموش نکنیم

یعقوب یادعلی ، قصه گویی که روزهاست بخاطر قصه هایش در زندان مرکزی یاسوج در بند است

" يعقوب يادعلي، زندان و باقي قضايا "

 

 

يعقوب يادعلي، داستان نويس، از 24 اسفند 1385تاكنون كه سي و هفت روز مي گذرد، در شهر ياسوج زنداني است. ماجرا آنطور كه كاشف به عمل آمديم، چندان در رابطه با رمان «آداب بيقراري» اين نويسنده و آنچه به عنوان مورد اهانت قرارگرفتن قوم لُر در اين رمان، بيان مي شد، نبوده و نيست. بلكه اين ماجرا، صدا و سيماي مركز ياسوج را، جايي كه يعقوب يادعلي از سال 73 تاكنون در آن مشغول به كار بوده است، در مقام خاستگاه آغازين خود مي شناسد. يادعلي كه در مدت نزديك به چهارده سال كار، بي آنكه خود خواسته باشد و تلاشي حريصانه براي تحقق آن انجام داده باشد، – چرا كه آنچه برايش به عنوان يگانه مفهوم كار واجد اعتبار و شايسته ي تلاش و انجام دادن بود تنها و تنها ادبيات بود. –  همواره و به شهادت مديران مركز صدا و سيماي ياسوج از بهترين كاركنان اين مركز بوده است، به طوريكه نويسنده ي متن تنها سريالي از اين مركز كه بخت و اقبال پخش سراسري را يافته بود و سريال ديگري به نام «ناري گل» كه قرار است آن هم پخش سراسري شود، ايشان بوده است. در تأئيد و تأكيد بر اين مورد، همين بس كه، بارها بوده كه يادعلي تقاضاي بازخريد خود از صدا و سيما و يا منتقل شدنش به مركز صدا و سيماي اصفهان – يادعلي اصالتاً از اهالي نجف آباد اصفهان است. – را مطرح كرده باشد، اما به دليل جايگاه يادعلي در صدا و سيماي مركز ياسوج و اعتبار و نيازي كه آن مركز به او احساس مي كرد، همواره درخواست هايش با جواب رد مديران مركز ياسوج روبرو مي شد. همانطور كه گفتيم يادعلي دست به هيچ تلاش رياكارانه و پشت هم اندازانه اي براي به دست آوردن اين منزلت، آنطور كه در بوروكراسي ما باب است و توگويي يگانه راه فتح قله هاي موفقيت است، نزده بود. – بگذريم از اينكه موفقيت و ارتقاي سمت شغلي پيوندي جداناشدني با حوزه ي منفعت دارد، حوزه اي كه مادامي در نگهداري و حفظ و مراقبت آن مي كوشيم، هيچ تفاوتي با حيواني كه پيرو اصل تنازع بقا بر سر منافع خود مي جنگد، نداريم. حوزه اي كه با حقيقت در وراي منفعت و در مقام عنصر رهايي بخش انسان، هيچ سر نزديكي و قرابتي ندارد. – درواقع اين را بايد از ويژگي هاي ذاتي اش شمرد، چرا كه هيچ علاقه و رضايتي نسبت به كار بوروكراتيك نداشت و اگر غم نان، آنطور كه شاملو مي گويد، نمي داشت، يك لحظه هم منتظر جواب درخواست هاي بازخريدي و انتقالي اش نمي ماند و عطاي هرگونه كاري به غير از ادبيات را به لقايش مي بخشيد و به داستان هاي ننوشته اش مي چسبيد. باري، كساني كه تحمل موقعيت شغلي يادعلي را در مركز صدا وسيماي ياسوج نداشتند و به زعم خود، حضور او را مانعي پيش روي موفقيت هاي – ارتقاي سمت – خود مي دانستند، اولين گلوله ي توپ را شليك كردند و ماجرا آغاز شد.

يكي از كاركنان صدا و سيماي مركز ياسوج كه از قضا خود، فارغ التحصيل رشته ي ادبيات نمايشي است، از آنجايي كه عرصه ي هنر و مقوله ي نوشتن را كارزار رقابت براي پيروزي و موفقيت مي دانست، – آيا غير از اين است كه هنر تنها، عرصه ي تجربه ي شكست است؛ به اين معنا كه هنرمند در تجربه اي بي واسطه درمي يابد، حتا در خلاقانه ترين و نبوغ آميزترين اثر هنري، آنطور كه مي توان به نقاشي هاي بيكن، پيكاسو، كله، سولوهاي شوئنبرگ، داستان هاي پروست، كافكا، بكت، هدايت و چندين و چند اثر ديگر اشاره كرد و سراغ گرفت، باز بخشي مي ماند كه ناكشيده مي ماند، بخشي كه نه مي توان آن را نواخت و نه حتا آن را نوشت. بخشي كه درست به خاطر همين ناتواني و شكست هنرمند در خلق آن، رمز برسازنده ي هر شاهكار هنري از زمان زايش تاريخ هنر تا حال و ادامه يافتن اين تاريخ، بوده است. فقط و فقط هنرمند است كه با تجربه ي كاري خود و درك اين واقعيت كه، حتا آن پيچده ترين، زيباترين، ماناترين و مرگ ناپذيرترين خلق بشر، يعني اثر هنري نيز، ناكامل و با پس مانده اي ننوشته، ننواخته و نكشيده توأم است، جرأت رويارويي با اين شكست خوردن بشردر كامل كردن واقعيت را، به دست مي آورد. در بقيه ي موارد تجربه هاي فردي و جمعي بشري، به غير از تجربه هايي مانند عشق، انقلاب و علم كه عرصه هاي تجربه ي حقيقت اند، بشر در پي رسيدن به پيروزي، موفقيت، منفعت كه همگي سوداي كامل كردن واقعيت را دارند، است. هنر، در آنجايي كه ويژگي خودآئين بودن خود را از دست بدهد و دگرآئين شود، درواقع به ايدئولوژي قلب ماهيت داده است. به طوريكه در راستاي ديگري يا همان ايدئولوژي گام برمي دارد. و از آنجائيكه راستاي ايدئولوژي/معرفت، نقطه ي گره خوردگي موفقيت و منفعت و پيروزي است، پربيراه نمي نماياند، گاهي هنر، عرصه ي رقابت براي كسب پيروزي، موفقيت، شهرت و پول، در كنار ديگر عرصه هاي رقابت براي رسيدن به موارد برشمرده، قلمداد شود. واقعيتي كه روزبه روز به سعي نظم مسلط سرمايه داري جهاني، گسترش مي يابد و ما شاهد اختگي راديكاليسم ذاتي هنر و تبديل آن به فرهنگ و گالرئيسم هستيم. – باري، اين فارغ التحصيل رشته ي ادبيات نمايشي و كارمند حال حاضر صدا و سيماي مركز ياسوج، كه موفقيت در عرصه ي نوشتن را اين مي دانست كه متن سريال هاي توليد شده در مركز، نوشته ي خودش بايد مي بود و نه كس ديگري، – كاري كه يادعلي از سر اجبار و با اكراه و به خاطر معيشت انجام مي داد. – يعقوب يادعلي را مانعي براي تحقق موفقيت خود مي دانست. از اين رو در روند كنار نيامدن با ضعف قلمي خود كه منجر به خلق هيچ اثري نمي شد تا درخور استفاده ي حتا يك مركز صدا و سيماي درجه هشتم باشد و بدل شدن اين ضعف به كينه، – كينه اي كه به قول ماكس شلر، آن قدر انباشته و كهنه مي شود كه، ديگر در بند علت وجودي خود نمي ماند و با هر چيزي و هر كسي كينه توزانه برخورد مي كند. –  براي خالي كردن كينه ي خود ديواري كوتاه تر از يعقوب يادعلي نمي بيند و كتاب «آداب بيقراري» را، به عنوان مدركي كه قوم لر و اهالي روستاهاي اطراف ياسوج را مورد توهين قرار داده است، معرفي مي كند. بعد از اين شارلاتانيسم كينه توزانه است كه كم كم، مقامات محلي ياسوج شست شان خبردار مي شود تا در واكنشي عجولانه و غيرمسئولانه برآن شوند، كنش خلاقه ي قلمي يادعلي را، نه پاسخي درخور و نقادانه، آنطور كه شايسته براي هر جدل قلمي است، – بگذريم از اينكه آشنايي مقامات با مقوله ي داستان و نقد داستان چيزي در حد بي سوادي مطلق است. –  بلكه با آنچه در اول اين نوشته ذكرش رفت بدهند. اين گونه شد كه نسبت به جلب و زنداني كردنش اقدام كردند. گويا حتا تلاش هايي در صدا و سيماي مركز ياسوج و بيرون از آن، در پي آن است تا، يادعلي را كه كارمند رسمي صدا و سيما است، از اين سازمان اخراج كنند.

ادبيات مقوله اي فيكشنال و فانتاستيك است و حتا رئاليستي ترين اثر ادبي نيز زاييده ي تخيل نويسنده است. حال چگونه است اثري را كه از اين قاعده ي بنيادين مستثنا نيست و حاصل كوشش قلمي مبتني بر تخيل نويسنده، با متر و ميزان واقعيت به سراغش برويم و مثلاً بگوييم، در اين يا آن قسمت متن، به فلان قوم يا بهمان گروه توهين شده است؟ اگر چنين مي بود الآن در هيچ كجاي جهان نه نويسنده اي زنده بود و نه كتابي در دسترس عموم. اما خوشبختانه و با كمال مسرّت هنوز يوسا، كوندرا، ماركز، فوئنتس، گورديمر، موريسون، پينتر، پاموك، ايشي گورو، دكتروف، نايپل، گراس، هاندكه و صدها و هزارها اسم ريز و درشت ديگر زنده اند و مشغول نوشتن. به اين خاطر كه در هيچ كجاي جهان، واقعيتي كه يعقوب يادعلي با آن روبرو شده است و اكنون حكم مرگ و حيات را برايش دارد، وجود ندارد. نه، نخواهيد نگوييم، اين اتفاق بيشتر از آنكه واقعيتي گروتسك باشد، فاجعه اي دردناك است.

در ثاني، براي شارلاتانان اين جنجال و مقامات محلي ياسوج آيا بوده وجدان خود را قاضي بگيرند و از خود بپرسند كه، عنصري تخيلي و غيرواقعي مانند رمان «آداب بيقراري»  يعقوب يادعلي بيشتر توهين آميز بوده است يا اين واقعيت وحشتناكي كه راننده ي يكي از آژانس هاي ياسوج زني را كه زمان وضع حملش بوده، به قصد بيمارستان به بيرون از شهرمي برد و با بستن آن به درخت و عريان كردنش و تماشا كردن وضع حملش مسبب مرگش مي شود؟ يا آن يكي واقعيت ديگر كه، گروهي در يكي از روستاهاي ياسوج با كمين كردن در مكاني كه مردم و خانواده ها به قصد پيك نيك و تفريح به آنجا مي رفتند، آنها را مورد تهاجم قرار داده و در پيش چشم پدر خانواده به زن و دخترش تجاوز مي كردند؟ يا واقعيت خودسوزي دختران و زنان در روستاها؟ نه، سرتان را پايين نيندازيد و بگوئيد اين واقعيت هاي دلخراشي كه به نمونه ذكرشان رفت بيشتر توهين آميزند يا اثري خيالي و غير واقعي همچون «آداب بيقراري»؟ البته هر چند توهين كلمه ي شكننده اي زير بار فاجعه ي اين واقعيت هاست. آيا يك هزارم حساسيت و واكنشي كه نسبت به «آداب بيقراري» و يعقوب يادعلي نشان داده ايد، نسبت به اين واقعيت ها داشته ايد؛ حساسيتي كه حتا استعفاي يك مقام مسئول وقت اين اتفاقات را در پي داشته باشد.

جايي خوانده بوديم كه، در كشوري مثل كلمبيا كه ميزان توسعه يافتگي اش كمتر از كشور ماست، هنگامي كه ماركز در خيابان هاي شهر قدم مي زند همه ي مردم از بالاترين مقام كشوري گرفته تا آن كسي كه هيچ مقامي ندارد، به احترامش به پا مي خيزند و كلاه از سر برمي دارند. حتا قاچاقچيان آنجا از او مي خواهند كه رئيس جمهور كشورشان شود. آنها چه مي كنند با نويسنده هاي خود و ما چه مي كنيم؟ آيا فكر نمي كنيد همان چند ديالوگ شخصيت هاي رمان «آداب بيقراري» كه به زبان لري گفته شده است تلاشي متعهدانه در راستاي حفظ زبان لري است؛ كاري كه هيچ كدام از شماها نسبت به آن هيچ اقدامي انجام نداده ايد. نه، براي شرمساري مگر چه ميزان بايد نوشت؟

 

ما جمعي از اهالي هنر و ادبيات استان كهگيلويه و بويراحمد، كه در كم و كيف چگونگي تمامي ويژگي هاي زندگي مردم استان مان قرار داريم و مي دانيم چه اقدامي توهين به مردم و چه اقدامي در راستاي دفاع از حقوق شان است، و همينطور مي دانيم چه اقدامي عرصه ي ظهور غرض ورزي هاي شخصي است، در رابطه با آنچه به تفصيل ذكرش رفت، مسئله را جزء يك كينه توزي شخصي و تبليغات هوچيانه نمي دانيم و حال از مسوؤلان و مقامات قضايي و اجرايي استان تقاضا داريم كه با درايت خود هر چه سريعتر آزادي بلاشرط يعقوب يادعلي، نويسنده ي زنداني را فراهم نمايند و بيش از اين مسبب عملي نشوند كه در اين موقعيت خطير كشوري موجب سوء استفاده گردد.  

                                      

جمعي از اهالي هنر و ادبيات استان كهگيلويه و بوير احمد

1 اردي بهشت 1386

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 18:1  توسط برای یادعلی   |